خاطرات گذشته

سلام یادش به خیر اون روزای خیلی گذشته  خیلی خیلی دور تقریبا 28 سال پیش بود اون موقع من فقد 6 سال داشتم وداشتیم اسباب کشی میکردیم به خونه جدیدمون  هنوز یادم نمیره که تموم همسایه ها جمع شده بودن وگریه میکردن  ومیگفتن حالا اقای کاظم نمیشه که از اینجا نرین  وبمونین و اقام میگفت نه دیگه دیر شده واین خون رو فروختم واون یکی رم خریدم اگه پشیمون بشم باید کلی جریمه پشیمونی بدم بعدشم ما که جای دوری نمیریم باز همدیگرو میبینیم  قصدم تعریف از اقام نیست ولی اون خدا بیامرز خیلی ادم خوبو همسایه داری بود واسه همینم همسایه ها دلتنگش بودن  ودوست نداشتن که ازشون دور بشه  بالاخره اسبابارو بار وانت کردیمو از همسایه ها  خداحافظی کردیمو  با یه دل خوشحال و غمگین راه افتادیم سمت خونه جدید   حالا واسه چی رفتیم به یه خونه جدید چون اون موقع  خانواده ما 4 تا دختر  و6تا پسر بودیم وبا اقامو مادرم میشدیم 12 نفر وخونه قدیمی مون فقد دو تا اتاق بیشتر نداشت  ولی خونه جدید که میرفتیم اقام خودش  یه زمین 250 متری خریده بود وفعلا دو تا اتاق ساخته بود تا بعد بقیشم بسازه یادش به خیر موقعی که به محل تازمون وارد شدیم یه حس غریبی بهم دست داد  ودلم خیلی گرفت چون حتی یه دوستم اونجا نداشتم  ولی خوب وقت زیاد بود واسه این کارا خلاصه رسیدیمو اسبابا رو از وانت پیاده کردنو  شروع کردن به چیدن چشتون روز بد نبینه چون اون منطقه ای که خونه ما بود یه منطقه تازه پا بود ودور وبرمون هنوز ساخته نشده بود البته روزای خوبی داشت چون دور وبرمون همه باغ  سیب وگلابی وانواع واقسام میوه بود  ولی شب ها خیلی ترسناک بود وصدای  واق واق سگا از دور وبر می یومد  ومن که کوچک بودم جرات نمیکردم بیام بیرون  یه شب که با 3تا از داداشای بزرگترم رفته بودیم جلسه قران  جلسمون خیلی دیر تموم شد  تقریبا 11 شب بود که جلسه تموم شد وراه افتادیم به طرف خونمون  از سر کوچمون که وارد شدیم (تا ته کوچه که خونمون بود تقریبا 200 متر فاصلست )از دور دیدیم که......... ادامه داستانمو ان شاءالله دوشنبه هفته دیگه تعریف میکنم  به نظر شما  چه چیزی نظر مون رو به خودش جلب کرد تا هفته دیگه خداحافظ

/ 0 نظر / 15 بازدید