داستانی کودکانه از قدیم الایام

سلام دوستان عزیز میخوام براتون یه داستان تعریف کنم تا ببرمتون  به حال و هوای اون قدیم قدیما اون زمانی که نه برق بود نه تلویزیونی و نه رادیویی همه جمع میشدن خونه یه بزرگترو تا دیر وقت داستان برا هم تعریف میکردن که اون زمانا  به اون داستانا  میگفتن حوسنه  شاید برای بعضیا تون جدید باشه وبرای بعضی ها هم که سن وسالی ازشون گذشته یاد اوری خاطراته جوونیو کودکی شون  باشه  خوب حالا میریم سراغ داستان امیدوارم که خوشتون بیاد  اگرم خوشتون نیومد دیگه باید ببخشید 

 در اون زمانای قدیم یه بچه ای بود به نام توتولی که خیلی تنبل و بی کاره بود وهمیشه از زیر کار در میرفت ولی خیلی با هوش و زرنگبود  یه روز مادر توتولی به  اون گفت که باید با دوستانش بره برای جمع اوری خار  وبعد مادرش براش یه بغچه ای بست و اونو راهی  کرد از اون جایی که اون خیلی تنبل بود ونمی تونست راه بیاد  یکمی که راه رفتن رو کرد به دوستان شو گفت  هر کسی که این تبر منو بگیره به اون کشمش میدم یکی از اونا  گفت بده به من  بعد به راهشون ادامه دادن  یکم که رفتن باز دوباره گفت اگه کسی منو پشتش کنه به اون  ناشتایی مو میدم  وخلاصه همین طور رفت نو رفتن تا که رسیدن به جایی که میخواستن خار بکنن  شروع کردن به کندن خار  کارشون که تموم شد دیدن که غروب شده و باید زود برگردن خونه  همگی  وسائلشون  رو جمع کردنو راه افتادن  ولی چون دیر شده بود به شب برخوردن ومجبور شدن که یه جایی رو برای شب پیدا کنن  یکی شون چشمش افتاد به یه چاه وگفت که اینجا از همه جا بهتره چون از دست حیوونا در امانن  همه گی رفتن داخل چاه  هنوز مستقر نشده بودن که ناگهان دیدن که یه نفر داره وارد چاه میشه خوب که نزدیک شد دیدن که یه دیو بزرگ و زشته دیو که چشمش به اون ها افتاد گفت به به ادمیزاد  چه گوشتی داره خوشمزه و عالی  همه به من ومن افتاده بودن ونمیدونستن چه کاری باید بکنن وهیچ راه فراری هم که نداشتن ا دیو گفت خوب حالا کدومتون دوست دارین اول خورده بشین  همشون مونده بودن که چه بگن اینجا بود که توتو لی از زرنگی خودش استفاده کردو دیو رو اروم کرد به دیو گفت که ما هممون هم لاغریم و هم گرسنه اگه میخوای که ما هارو بخوری اول به ما غذا بده تا چاق بشیم بعد مارو بخور دیو هم شروع  کرد به تهیه غذا وحسابی از اونا پذیرایی کرد غذاشونو که خوردن  توتو لی گفت خوب حالا باید استراحت کنیم تا که چاق بشیم بعد تو مارو بخور وهمشون خوابیدن  چند ساعتی گذشت دیو بلند شد وگفت همه خوابن  توتولی گفت همه خوابن توتولی بیدار دیو گفت چرا نمیخوابی اون گفت اخه من هر شب قبل از اینکه بخوابم مادرم برام جگر سیاه گوسفند درست میکنه من میخورم بعد میخوابم دیو هم رفت یه گوسفن کشت وجگرشو برای اون درست کردو اوورد توتولی هم خورد و خوابید  یه ساعتی گذشت دوباره دیو بلند شد وهمون جملات رو تکرار کرد وتوتولی هم دوباره بلند شد وهمون جملات قبلی رو گفت دیو گفت دو باره چی میخوای اونم در جواب گفت اخه من هر شب قبل از اینکه بخوابم مادرم برام یه ماهیتابه تخم خربزه تف میده منم میخورم بعد میخوابم دیو هم همین کارو کرد توتو لی خوردو خوابید  دوباره  بعد چند لحظه دیو بلند شد وهمون جملات قبلی رو تکرار کرد وتوتولی هم همین طور دیو گفت دوباره چی میخوای اون گفت من هر شب قبل از خواب باید اب بخورم و مادرم یه قلبر (همین چلو صافی امروزی)بر میداری و از چشمه برام اب میاره دیو هم یه قلبر برداشتو رفت سر چشمه  هر چی قلبرو میکرد توی اب وبیرون میاوورد میدید خالیه دوباره این کارو تکرار میکرد و از اون طرف هم توتولی دوستاشو بیدار کرد تا فرار کنن همه از چاه بیرون اومدنو شروع کردن به فرار کردن که یه هو توتو لی گفت من تبرمو جا گذاشتم باید برم واونو بیارم همه گفتن نه اگه بری تا اون موقع دیو میادو تو رو میخوره ولی توتولی به حرف اونا نکردو رفت ته چاه تبر شو که برداشت اومد که  بیاد بالا دیو رسید واونو گرفت وگفت خوب حالا میخوای از گیر من فرار کنی  ها وتوتولی رو کرد توی یه گونی و از یه درخت اویزون کرد وگفت الان میرم ویه چوب میارم واون قدر میزنمت  تا صدای گاو کنی دیو که رفت پی چوب توتولی گونی رو پاره کرد واز اون اومد بیرون وگاوی که مال دیو بودو گذاشت توی گونیو اونو دوخت دیو که اومد شروع کرد به زدن توتولی قافل از اینکه گاو خودش توی اونه ضربه اولو که زد گاو گفت (ما) دیو گفت هنوز اولشه صبر کن وشرذوع کرد به زدن اون میزدو  گاو هم  (ما ما ) میکرد اون قدر اونو زد تا که دیگه صدایی از گاو نیومد بعد گونی رو  اوورد پایینو باز کرد دید که گاو خودش داخل  گونیه ومرده  بد نشست و زد توی سرشو گفت  لعنت بر من که اینقدر طمع کردم  وتوتولیو دوستانش سالم رسیدن به خونشون    بالا رفتیم ماست بود 

پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود 

حالا در مورد این داستان برام بنویسین که چه نتیجه ای گرفتین  ودر ضمن خوشتون اومد یا نه 

/ 0 نظر / 128 بازدید