ادامه خاطره کودکی

سلام دوستان عزیز طبق قولی که به همتون داده بودم اومدم تا ادامه خاطره منزل جدیدمون رو براتون تعریف کنم 

به اونجایی رسیده بودیم که من با 3 تا از برادرام داشتیم از جلسه قران برمیگشتیم که وارد خیابونی شدیم که منزلمون انتهای اون واقع شده بود   وانتهای اونم به یه فضای باز و پوشیده از علوفه بود . وارد خیابونمون که شدیم یه هو زیر نور ماه چشم مون افتاد به چند تا سگ که داشتن توی علوفه ها با همدیگه بازی میکردن . به نزدیکیای منزلمون که رسیدیم سگ ها متوجه حضور ما شدن  وبا دیدن ما شروع کردن به پارس کردن ودویدن به سمت ما  ما هم با دیدن این صحنه  شروع کردیم دویدن به سمت منزلمون .با رسیدن ما به درب منزلمون سگها هم به ما رسیدن وما مونده بودیم که چه بکنیم  یه هو یه برادرم اشاره کرد به  تیر چراغ برق وهمه مون از تیر چراغ برق رفتیم بالا  حالا ما بالای تیر وسگها هم پای تیر شروع کردن به پارس کردنو منتظرن تا یکی از ما به پایین بیفته وای خدای من نمیدونستیم چه باید بکنیم هیچ راهی نداشتیم نه میتونستیم از بالا به جایی راه پیدا کنیم نه از پایین .همین طور که بالای تیر خودمونو محکم گرفته بودیم وسگها هم پارس میکردن پدرم متوجه صدا شده بود .پدرم با یه چوب که به دست گرفته بود در رو باز کرد وبه طرف سگها اومد وبا چوب یه ضربه به یکی از سگها زد  سگها که هوا رو پس دیدن پا گذاشتن به فرار وما هم ترسان ولرزان وخسته از تیر چراغ برق  اومدیم پایین پدرم منو توی بغلش گرفتو وشروع کرد به بوسیدن  .این  اتفاق چند روزی شده بود ورد زبون همه همسایه ها و با همدیگه میگفتنو کلی میخندیدن  .یادش به خیر چه شبی بود اون شب  تا هفته دیگه ویه خاطره دیگه خدا حافظ همه شما باشه 

/ 1 نظر / 11 بازدید
مارال

وبلاگه شمام جالبه واسم موفق باشی اقا هادی